X
تبلیغات
باغچه ی داستان
باغچه ی داستان
داستان های ما

صوت صوت پیرمرد با ریتم آهنگ قری
ارسال در تاريخ چهارشنبه 27 دی1391 توسط باغبان

پیرمرده که سوار شد راه افتادیم.تا نشست دستمالی درآورد و عرق های پیشانیش را نفله کرد.عین حلزون دوساعت دستمال را تا کرد.انصافا پیرمرده بابای فراخ اندیشی داشته که گذاشته پسرش خودش را اینشکلی درست کند.وسط پیشانیش قد یک سکه هزار شده مثل زانوی شتر.منکه خواستم روی لپم تاتو کنم بابا چنان کارزار پر وغایی راه انداخت که بیخیال شدم.پیرمرده شیشه ماشین را بالا و پایین کرد،در را قفل و باز کرد،شرط می بندم اگر روی در دکمه دیگری بود آن را هم می زد تا کولرش را باز کند. دوزار خارجوی بارش نبود،فرومایه.کولر را وسط صورتش میزان کرد و سایلنت چیزی خواند.سایلنتِ سایلنت هم نبود، بعضی وختا صوت صوت می کرد.تمام که شد سقف ماشین را نگاه کرد و دستهایش را به ریشش کشید.

از شهر که در شدیم اوه...اوه...فاجعه.نه مثل شهر بیرون ماشین،حرکتی،دختری،ماشین خفنی بود که سرگرمش شوم نه توی ماشین پشیزی می ارزید.مجید که وختی می خواستم پی اس پی را بخرم می گفت"می خوای چی کار خرس گنده" با پی اس پی چنان حرارتی گرفته بود که نگفتم بده.پیرمرده هم کلا تخته،مرد نکره که جلو نشسته بود هم تعطیل،راننده هم فقط شلپ شلپ آدامس می جوید.ماشین روی جی پی اس مثل حلزون می رفت.داشتیم مضمحل می شدیم که راننده دولا شد و از توی داشبور یک فلش مموری درآورد و به پخش زد.آهنگش را شنیده بودم،قری و تا بیکران مرغوب بود.مرد نکره برگشت پیرمرده را نگاه کرد و خندید.راننده دستهایش را از روی فرمان برداشته بود و سرو گردن می آمد.پیرمرده که از اول آهنگ وز..وز.. می کرد صدایش را بلند کردو گفت:پسر جان ضبطت را خاموش کن.راننده گردنش را سمت پیرمرده کش داد و گفت:جونم؟! پیرمرده داد زد و گفت:ضبطت را خا موش کن. راننده زیر لب چیزی گفت و پخش را خاموش کرد.پیرمرده که ملتفت شد کرخت شدیم،خواست خودش جای آهنگ را بگیرد.به مجید گفت:پسر جان چند سالته؟

مجید که گرم پی اس پی بود گفت:بیسچار.

پیرمرده گفت:سعی کن هیچ وقت معصیت نکنی...

مجید گفت:بله...بله...

پیرمرده گفت:تربیت خیلی مهمه پسر جان.من سی سال خدمتم که تمام شد دوباره خواستنم.چون فقط مدیر نبودم بچه ها را تربیت هم می کردم حتی یکی از بچه ها را گذاشته بودم توی-گلاب به روتان-مستراح اسم آنهایی که نمی نشستند را برایم می آورد.

مجید گفت:بله...بله...

پیرمرده چند دقیقه ای ساکت ماند و گفت:پسر جان از من بدت نیاید.اگر چیزی می گویم برای خودت است.من هم مثل پدرت.مدل موهات اصلن مناسب نیست.

مجید گفت:بله...بله...

پیرمرده چند دقیقه ای ساکت شد،اما نگذاشت سکوت زیاد طول بکشد و روبه جلویی ها گفت:معلوم نیست چه خبر شده! گرانی بی داد می کند! هر روز وضع مملکت بدتر می شود!

بابا گفته بود اینجور جاها هیس.راننده هم چیزی نگفت.اما مرد نکره گفت:آقای علوی ازشما انتظار نمی رف.صد در صد جرم شما که خودین بیشتر است.معلوم نی این همه سال به بچه های مردم چی گفتین.

پیرمرده چند لحظه ای ساکت ماند. خودش را جلو کشید روی پای مجید و سرش را لای دو صندلی برد جلو برد و به نکره گفت:شما توی مدرسه من درس خوانده اید؟

نکره گفت:اصلن مهم نی!

پیرمرد گفت:خوب شد ما هم عقیده ایم.راستش این روزها نمی شود در اولین برخورد تعریف کرد.من اول مثل عوام الناس حرف می زنم ،بعد از آنکه بحث باز شد قانع شان می کنم که هیچم وضع مملکت بد نیست.

نکره گفت:من الان با شما حرفی ندارم،انشالله رسیدیم مفصل با هم حرف می زنیم.

رنگ پیرمرده پریده بود دستانش بندری می زد و تند تند صوت صوت می کرد.مجید افتاده بود به جان موهایش.رانندهم خودش را جم و جور کرده بود کم کم سرعت کروز کنترل را می داد پایین.نکره دکمه آیفونش را زد و گفت: سلام قربان.برسم حتما می آیم خدمت تان.حتما،اصلن قربان نمی توانم جای دیگری بروم چون تنها نیستم.بله.نمی توانم الان بگویم،می آیم متوجه میشوید.مراقبم.چشم.مجید داشت فحش قطار می کرد به خودش و چسب مویش که خیلی هم گران بود.پوست پیرمرده برق می زد.راننده یکدفعه گفت:خدا لعنتت کنه مهدی الاغ! صد دفعه گفتم از این آهنگا نریز توی فلشم.

نکره خیلی ریلکس بود.نزدیک گردنه خروپفش درآمد.پیرمرده دستش را جلوی صورتش تکان داد بعد دستش را کرد جیبش و جلوی رانند گرفت و گفت:بزن کنار پیاده می شوم. مالیه پیرمرده بد نبود. چند تراول لای پول هایش بودراننده گوش نکرد.پیرمرده گفت:بیدار شد بگو تا اینجا کرایه داده بود.راننده چند لحظه ای رفت بعد کنار زد و پیرمره پیاده شد. ازشیشه عقب دیدم.برعکس ما می دوید.رد که شدیم نکره گفت:یادم نرفته عوضی چطور با خط کش کبابمان می کرد...ضبطت رو روشن کن... راستی مایه فیفتی فیفتی...



گاهی اوقات آمبولانس ها دیر می رسند....
ارسال در تاريخ یکشنبه 26 آذر1391 توسط سید جمال الدین هاشمی

از خانه  خارج شد. در را طوری بست که صدای بهم خردن ِدر تا اتاق خوابهای طبقه اول هم رسید. کتونی های سفید جدیدش را از جا کفشی برداشت محکم جلوی پایش انداخت ، موبایل را از جیب شلوار مشکی که هفته پیش با او خریده بود در آورد ، هندزفری را داخل گوشش گذاشت ، آهنگ را پلی و تا آخر زیاد کرد.کفش را پوشید ، ظرف غذا را برداشت و تند تند با قدم های محکم و صدادار از پله ها پایین امد.

انگار که دیگر هیچ کسی را به خاطر دیشب دوست ندارد ، حالش از همه بهم می خورد.اما شوق رسیدن به طبقه اول باعث میشد قدم هایش را محکمتر  روی پله ها بکوبد و به هر طبقه می رسید کاغذ : لطفا در راهرو سکوت را رعایت فرمایید را که میدید می گفت :گور باباتو محکم تر قدم  بر می داشت.

رسید به طبقه اول ، جلوی درب خانه او ایستاد ،کفش های ال استار صورتی دخترانه اش که 3 هفته پیش برایش خریده بود داخل جاکفشی خودنمایی می کرد ،پس هنوز مدرسه نرفته بود.برای کنکور می خواند و تا دیر وقت مدرسه می ماند برای همین کمتر او را می دید. یک قدم رفت جلو به در ورودی ساختمان دو قدم عقب به طبقات بالایی نگاه کرد.

کسی نبود.

با 3 قدم خودش را به جلوی در خانه او رساند.داخل چشمی را نگاه کرد. فهمیده بود اگه داخل چشمی سیاه باشد یعنی او دارد نگاهش میکند ، لبخند میزند و اگر کسی نباشد برایش دستی تکان میدهد.اگر هم داخل چشمی سفید باشد یعنی او زودتر به مدرسه رفته و پسر باید تا شب صبر کند که او از مدرسه برگردد.

داخل چشمی سیاه بود.خوشحال شد. فک می کرد به خاطر دعوایی که دیشب با پدر او کرده ، آبرویی که پسر از او در ساختمان  برده  پس دیگر هیچی میان این دو نیست.

هندزفری را از گوشش در اورد.

عاشقتر از همیشه شد.داخل چشمی را دوباره نگاه کرد.چشمانش را درشت  ، نیشخند زد ، دستی تکان داد ،   و بوسی فرستاد  و هندزفری راداخل گوشش گذاشت و پله ها را دوتا یکی و کرد در ورودی ساختمان را محکمتر از روزهای قبل بهم زد و رفت دنبال زندگی اش.

او داخل اتاق خوابش آرام بدون دغدغه دراز کشیده بود.صدای بهم خردن در را در آن خواب و بیداری شنیده بود.لبخندی روی لب نداشت ، دست هایش لمس شده بودند و نایی برای بالا امدن نداشتند.صورتش به خاطر سیلی های شب گذشته سرخ بودو چشمانش قرمزه قرمز و شال آبی مورد علاقه پسر خیس خیس از عرق.صدای خس خسش فقط  فضای اتاق شخصیش را پر کرده بود و کسی نمی دانست دیشب به جای شام حسابی قرص خرده و نفسش داخل گلویش کلنجار می رود بیاید یا نیاید و به پسر فکر می کند.

و پسر لبخند به لب نمی دانست صبح جلوی درب خانه آدامسی که دیشب دختر به چشمی در چسبانده رو بوس کرده و برایش دست تکان داده .



نخستین جشنواره ادبی نسیم کلمات
ارسال در تاريخ پنجشنبه 16 آذر1391 توسط شبنم اختری

فرهنگسرای اخلاق در راستای شناسایی استعدادهای بالقوه در زمینه ادبیات داستانی و فراهم آوردن بسترهای مناسب جهت رشد و شکوفایی توانمندی‌های شهروندان و علاقه مندان به حوزه ادبیات داستانی اقدام به برگزاری جشنواره داستان نویسی با همکاری نشریه «داستان نامه» می نماید.

این مسابقه در دو بخش موضوعی و آزاد برگزار می گردد. بخش موضوعی مسابقه با هدف ترویج فضائل اخلاقی مانند: صبر، شکر، وفاداری، سکوت، انفاق، صله رحم و گذشت و... و تقبیح رذائل اخلاقی مانند خیانت، دروغ ، حسادت، تکبر و ... است. در بخش آزاد بهتر است حتی المقدور موضوع داستان وفاداری به یکی از موضوعات اخلاقی را داشته باشد.

به داستان‌های برگزیده، جوایز ارزنده‌ای تعلق خواهد گرفت.

شرایط شرکت و آثار ارسالی:

1- جشنواره داستان نویسی نسیم کلمات، پذیرای «داستان کوتاه»، «مینی مال» و «داستانک» می‌باشد. بنابراین به داستان های بلند ترتیب اثر داده نخواهد شد.

2- مسابقه به صورت انفرادی برگزار می گردد و محدودیتی در تعداد ارسال آثار وجود ندارد.

3- آثار ارسالی باید در محیط word تایپ شده باشد.

4- مهلت ارسال آثار تا تاریخ 15/10/91 می باشد.

5- نام، نام خانوادگی، شماره تلفن تماس و ذکر آدرس محل سکونت به همراه آثار ارسال ضروری می باشد.

نحوه ارسال آثار:

1- ارسال لوح فشرده و نسخه چاپ شده داستانک به دبیرخانه جشنواره.

2- ارسال فایل word و pdf داستانک به نشانی الکترونیکی:

همچنین علاقمندان می توانند از طریق ایمیل ویژه نشریه اقدام به آثار خود نمایند

jashnvareh@dastannameh.com

نشانی دبیرخانه: تهران. خیابان پیروزی. خیابان شکوفه. فرهنگسرای خلاق. کتابخانه اخلاق.

تلفن:33312303



ساقدوش مرده
ارسال در تاريخ جمعه 3 آذر1391 توسط سید مهدی ربیعی

مردی که کاپشن قهوه ای به تن داشت و پایش را لبه ی قبر گذاشته بود، باصدای بلند گفت: آقایون خانوما هرکی تلقین بلده بیاد بخونه.همه ی مردها و زن های سیاه پوش،سرشان را بالا آوردند و به سمت همدیگر تکان دادند. بعد از آن همه فریاد وگریه و جیغ زدن موقع بُردن جنازه توی قبر، صدا از کسی در نمی آمد. مرد یک قدم از قبر فاصله گرفت: خوب نیس میت مونده تو قبر!

از لای جمعیت خانم ها که زیر سایه ی درخت بزرگی ایستاده بودند صدا آمد: یعنی چی هرکی بلده بیاد؟ خانم روی مَحرم نامحرمی حساس بودن! جمعیت خانم ها گفت بله بله بله...

مرد دستش را کشید به تاسی سرش، رو به جمعیت خانم ها گفت: هوا گرمه، مردم معطلن! اصلا الان که دیگه چیزی حس نمیکنه! جمعیت مرد ها گفت بله بله بله...

زنی که حساسیت خانم را گفته بود نزدیک قبر آمد، رو به مرد، گفت: شما بلد نیستی؟
-
 خانوم محترم! بلد بودم که...
- ینی چی؟ بلدم بودین شما می خواستین برین تو قبر، بین این همه زنِ آشنا؟!

مرد دستانش را به پایین کت اش قلاب کرد، نگاهش را بُرد توی خاک های تلمبار شده ی کنار قبر و همان طور ماند. زن، زیر لب به مردهای نزدیک قبر غرولندی  کرد و گفت عقب بروند. به زن ها گفت بیایند نزدیک قبر. زن ها به تکاپو و همهمه افتادند و البته از جسارت زنی که نمی دانستند چه نسبتی با خانم دارد خوششان آمد.

چادر خاکستری اش را از سر برداشت. دستانش را به دو لبه ی قبر تکیه داد و وارد قبر شد. پاهایش که به کف قبر رسیدند دستانش را رها کرد. قبر، نیمه روشن و نیمه تاریک بود. پاهایش را با چرخش آرامی کنار پارچه ی سفید شکلات پیچ جا کرد. خم شد و گره ی طناب پارچه ی سفید را باز کرد. پلاستیک تار و ضخیم را که کنار زد موهای خاکستری و موج داری نمایان شدند که انگار تازه از حمام آمده و با حوصله به عقب شانه شده بودند. دست زن ها روی سرشان بالا وپایین شد. صدای خانوم خانوم و گریه ی شان پیچید توی قبر. دستش را ازپارچه ی سفید عبور داد و صورت سفیدی که آرام خوابیده بود را به راست روی خاک خواباند. ناگاه مکث کرد، سرش را بالا آورد. انگشتانش را کشید روی خال سیاه چانه اش، رو به بیرون قبر با صدای لرزان و ضعیفی گفت: بچه هاش نمیخوان تبرکی چیزی تو کفن بذارن؟ دستش را به دیوار قبر گرفت و بلند شد، باصدای ضعیف تری گفت: تربت! دعا! چیزی نمیخوان... صدایش قطع شد.

دو زانویش خم شد و به رو افتاد روی پارچه ی سفید، صدای جیغ زن ها پیچید توی قبر.
-
خانوم!خانوم پاشو!
ـ
خانوم؟ چی شد؟
ـ
یهوافتاد! خدامرگم بده،صورتش مث آرد سفید شده! خانوم؟ خانوم!
-
دستش تکون خورد انگار! خانوما به جا این حرفا کمک کنین بیاریمش بیرون!
ـ
خیلی گوده نمیشه! به یه آقا
بگین بیاد کمک.

مرد که کاپشن قهوه ای اش راه روی دست انداخته بود به دو  جلو آمد. توی قبر را که دید یا الله گفت. روی زمین دراز کشید، دستش را برد توی قبر، نرسید. کاپشن و کفشش را انداخت روی خاک های تلمبار شده. یکی از زن ها گفت: شما میخواین برین تو؟ندیدین بنده خدا چه مقید بود؟

- خانوم محترم! اجازه میدین بیارمش بیرون؟ افتاده رو میت خوب نیست به والله!
-
 نه خیر! شما بفرمایید کنار!

مرد فوت کرد توی هوا، کاپشن و کفشش را برداشت و عقب رفت. از دور صدای کش دار آمبولانس می آمد و نزدیک و نزدیک تر می شد.

زن سرش را خم کرد توی قبر، با دست عینک مربعی مشکی اش را نگه داشته بود. "خانوم؟خانوم صدامنو میشنوی؟خانوم؟ فایده نداره،خانوما کمک کنین برم پایین."

 صورت سفیدی که پایین چپ چانه اش خال سیاه داشت را توی دست گرفت، دستمال مرطوبی از جیبش در آورد و آرام روی آن  کشید. شانه هایش را مالید. تکانش داد. دستانش را بُرد زیرِ شانه ها و بلندش کرد. پایش را به لبه ی سنگی که از دیواره ی خاکی قبر بیرون زده بود تکیه داد. نگاهی به پایین کرد. سفیدی پارچه ی کف قبر از دانه های قهوه ای پر شده بود. صدای همهمه ی زن های بالای قبرگره خورده بود به صدای آژیر آمبولانس و صدای آژیر آمبولانس به صدای همهمه ی مردها.

زن که عینکی به صورت نداشت فشاری به پایش آورد تا زن توی بغلش را بالاتر ببرد. سنگ از دیواره ی خاکی بیرون زد و زیر پایش خالی شد. به پشت افتاد روی پارچه ی سفید. زن ها که دست شان را از لبه ی قبر آویزان نگه داشته بودند جیغ کشیدند.

- یا پیغمبر! یاابوالفضل خاک به سرمون شد! آقا توروخدا بیا کمک!

مرد دستش را کوبید روی سرش، کاپشن قهوه ای اش را روی زمین انداخت و آمد کنار قبر. دو دستش را به زمین تکیه داد و پرید توی قبر. صدای آژیر آمبولانس قطع شده بود. زن ها و مردها اطراف قبر قدم میزدند. دو مرد سفید پوش با برانکارد به سمت قبر می آمدند.



امروز روز من است
ارسال در تاريخ جمعه 7 مهر1391 توسط نیلوفر شهسواریان

توی راه فکر می کنم این بار دیگر دفعه ی آخر است. بار آخر است که یک پرنده آن بالا روی سرم کار خرابی می کند. توی پیاده روی نسبتا شلوغ راه می افتم. اینجا همه اش درخت دارد. پر از شاخ و برگ. فکر می کنم یک بار دیگر از آن بالا یک کلاغ پیر روسری ام را قهوه ای کرده است. گوشی ام زنگ می خورد. از جیبم بر می دارم. «مزاحم» است. همانی که وقتی جواب می دهم جواب نمی دهد. گوشی را می گذارم توی جیبم. می گذارم تا دلش می خواهد زنگ بزند. یک دقیقه هم نشده که ایستاده ام، حس می کنم روی سرم چیزی ریخته شده. دستم را با احتیاط از بالای پیشانی ام می کشم بالا. دو تا مرد رد می شوند و با تعجب نگاهم می کنند. دستم را آرام آرام بالا می برم که لزجی اش به دستم می خورد. حالم را به هم می زند. این دومین بار است که امروز این طور می شود. دستم را سریع پس می کشم. بابا می گفت آنها که یادگاری پرنده می ریزد روی سرشان خوشبخت می شوند. مال من که دو بار است، آن هم توی یک روز. پس حتما ردخور ندارد. دستمال ندارم پاکش کنم. می روم کلاس از بچه ها دستمال بگیرم. پنج دقیقه مانده تا برسم به کلاس. روی سرم سنگینی ندارد اما وزنش را حس می کنم. فکر می کنم کاش فکر این کلاغ را توی ذهنم نمی آوردم. کلی چیزهای خوب هست که بشود بهشان فکر کرد. تا حالا نشده بود اتفاقی را توی ذهنم بسازم و همان بشود. از کنار سوپر مارکت رد می شوم.تبلیغ بستنی اش دلم را آب می کند. دلم شدید بستنی نسکافه می خواهد. پول ندارم. فکر می کنم کاش توی کیفم چند تومان پیدا می کردم. کوله ام را باز می کنم. جیب بالایی اش را نگاه می کنم. یک کارت ویزیت به درد نخور است. از لای کتاب های زبان دید می زنم. ته کیف هیچ خبری نیست.

دوباره ایستاده ام. حواسم هست بالای سرم درختی نباشد. آخرین زیپ را نگاه می کنم. یک پنج هزار تومانی پیدا می کنم. یادم نیست کی گذاشتم اش اینجا. انگار دنیا را داده باشند به من. می گویم امروز روز من است. می روم توی مغازه. مغازه دار روی سرم را نگاه می کند. چیزی نمی گوید. بستنی را باز می کنم و می آیم بیرون. مثل قحطی زده ها گاز می زنم. مزه ی تلخ و شیرینش با خنک بودنی که دارد می آید زیر زبانم. به چهارراه می رسم. باید بایستم پشت چراغ قرمز. حس می کنم همه به بستنی و کارخرابی پرنده زل زده اند. نگاه سنگینشان را تحمل می کنم.

دو-سه نفر از آن هایی که ایستاده اند پشت چراغ قرمز و می خواهند رد شوند، سرشان را مثل چی می اندازند و رد می شوند. شاید یک موتورسوار بی شعورتر از آنها بیاید و زخم و زیلی شان کند. فکر می کنم حالا که خودم اینجا ایستاده ام، یک ماشین می آید و به من می زند. یکدفعه حواسم جمع می شود. ماتم می برد و یک تکه از بستنی روی زمین می ریزد. جلوی فکر کردنم را نمی شود بگیرم. دیگر خیلی دیر شده است.