صف کشیده اند چه صفی، طولش آدم را به یاد ریل قطار می اندازد. اینجا همه لخت مادرزاد هستند، ولی کسی به کسی نگاه نمی کند، مثل آن دنیا چشمک نمی زنند، تیکه نمی اندازند و شماره نمی دهند، با آنکه خیلی هاشان همدیگر را می شناسند. اینجا هم مثل دنیا به فکر خودشان هستند، خودشان را زدند به کوچه ی علی چپ. دل در دلم نمانده، هنوز نمی دانم جهنمی ام یا بهشتی؟ هنوز ریز و درشت کارهایم را در نیاورده ام، و حساب نکرده ام. حس می کنم بر روی لبه ی تیغ راه می روم، هر لحظه ممکن است سمت راست بیافتم یا چپ. 

گلویم از ترس خشک شده، تنم می لرزد، هر چه صف جلوتر می رود دلهره ام بیشتر می شود. میز پیک باریتعالی را می بینم که نامه ها ر می دهد. چقدر آدم نامه به دست چپ گرفته اند، هر کدامشان را که می بینم تیری می زند به قلبم.به نزدیکی میز می رسم، یک نفر را می بینم نامه اش به دست چپ می رود روی پل، می رود و می رود و بعد فریاد می زند و می افتد، می رود قاطی باقالی ها.

یک نفر جلوی من است، بعد از این هم نوبت من می رسد. نامه اش را پیک به دست چپش می دهد. نمی خواهد برود به سمت پل، فرشته های کیفر او را به زور می برند روی پل، شروع می کند به راه رفتن، می رود و می رود و می رود، بر می گردد و ریشخندی به کسانی که ایستاده اند پشت سر می زند که نیافتاده، یک دفعه فریادش بلند می شود، بله، این یکی هم رفت قاطی باقالی ها.

زود به کنار پل می روم و پایین را نگاهی می اندازم. حرارت زیادی به صورتم می زند، صورتم گر می گیرد و گل می اندازد، مثل دهاتی ها. زود به عقب برمی گردم. صدایم می زنند. بر می گردم و با حیرت پیک را نگاه می کنم. می گوید:" بیا جلو! جلو... جلوتر..."  زل می زند به چشم هایم، لبخند ملیحی می زند، من هم مثل سکته ای ها تکه تکه می خندم. نامه ام را به دست راستم می دهد. خیلی شیرین است، شیرین تر از عسل! خوشحالم و سعی می کنم خودم را خونسرد نشان بدهم.

به روی پل می روم. همچون فیلم های قدیمی است، پل چوبی با طناب های پوسیده و تخته های یکی در میان شکسته، که دائم تاب می خورد و هر قدمش با واهمه است. با خودم می گویم الان است که بروم پایین. حرارت به زیر کف پایم می زند، پاهایم می سوزد، نمی توانم راه بروم، یک لحظه احساس می کنم از حال می خواهم بروم که فرشته ای می آید و مرا به زیر بال های سفید بلندش می گیرد و به آن سوی پل می برد.

به آن سوی پل می رسم. درب بهشت با درب جهنم تنها بیست متر فاصله دارد. نامه ام را به دست نگهبان بهشت می دهم. نامه را نگاه می کند، از تعجب چهار شاخ مانده. بعد از مکث کوتاهی می گوید:" درود بر تو! خوشا به سعادتت، شیر مادر به حلالت، جایت طبقه ی هفتم است، مشخص است در دنیا رنج های زیادی را متحمل شده ای!"  گفتم:" سلام! خدا رو شکر که اگه توی دنیا بهم سخت گذشت، حالا از این دنیا یه خیری می بینم. راضی به زحمت نبودیم، همین جلوی در هم به ما جا می دادید کافی بود. با اونکه می گن توی مثال مناقشه نیست، ولی من شیر خشک خوردم!" گفت:" خداوندگار را سپاس بی کران که فراخی نعماتش را به جنابعالی ارزانی داشته، خبری هم اکنون رسید! به بنده گفتند کسی در طبقه ی هفتم منتظر شماست، مطمئنم از دیدنش خشنود خواهید شد."  دل در دلم نمانده بود، خواستم قدمم را به داخل بگذارم که صدای یک آهنگ قدیمی کوچه بازاری شنیدم، انگار کسی در جهنم آهنگ جواد یثاری را گذاشته بود. _ اومدی اما دیدم دست تو سرده....... به سمت درب جهنم رفتم. از نگهبان اجازه خواستم یک دقیقه به داخل بروم، گفت:" نمی شود، تا سیزده دقیقه دیگر درب جهنم بسته می شود!" کلی خواهش و تمنا کردم تا راضی شد.

عجب هوای خفه ای، مثل صنا می ماند، وقتی نفس می کشی هوا به سینه سنگینی می کند. به دنبال صدا رفتم و رفتم، رسیدم به جایی که انگار تکه جدایی از جهنم بود، نه جهنم بود، نه بهشت، نه برزخ، شبیه دنیا بود، نه سرسبز و نه برهوت، معتدل! چشمم به پسر لاغر اندامی افتاد که هم قد و قواره ی خودم، متوسط بود. شلنگ قلیان را به دستش گرفته بود، پک می زد و با آهنگ سرش را تکان می داد. نگاه نگاه کردم، بهترین رفیق شش دانگم بود، سعید! برگشت و من را دید، از جایش سریع بلند شد و همدیگر را در آغوش گرفتیم. گفتم:" چقدر بهت گفتم اون دنیایی هست گوش ندادی!" آهی کشید و گفت:" بی خیل داداش، خودتت چه خبر؟" _ شکر! خوبم به خوبی دوستان. _ بیا این دوسیب لیمو رو تازه چاقیدم، بزن حالشو ببر. _ سعید نمی کشم، نفس کم میارم، شب ها می رم می دوئم. _ زپلشک! مثل اینکه ملتفت نیستی، اینجا ته دنیاست، ورزش مرزش فیتیلش پایینه. _ دمت گرم داداش. یه ذره دل ضعفه دارم، چیزی هست درست کنی، بخوریم؟  بلند شد و رفت جوجه کباب درست کرد. داشتم شاخ در می آوردم. گفتم:" سعید حیف اون سیزده به درهایی که رفتیم فرحزاد و شیر پلا! باید یه سر می اومدیم جهنم."  خندید و هیچی نگفت. یک لحظه از توی بلندگو اعلام کردند، در جهنم در حال بسته شدن است. بلند شدم، گفتم:" سعید من رفتم، باز هم میام." هر چه به سمت در دویدم، ولی نرسیدم. درب بسته شد.

بغض عجیبی گلویم را گرفت و با صدای تکیده ام فریاد زدم:" خدایاااا! منو از اینجا بیار بیرون، من بهشتی ام!" ندا آمد:" به فیلم روی دیوار نگاه کن!" انگار که نور ویدئو پرِژکتور روی آجرهای قرمز و گداخته انداخته بودند، که تمام دیوار 10 متری را گرفته بود." فیلم من را نشان می داد که 1768 سال پیش، یک روز در جمعی شش هفت نفره از رفقا نشسته بودم، که از من پرسیدند:" چرا هر وقت بهت زنگ می زنیم، با سعید رفتی پیک نیک؟!" من هم جواب دادم:" با سعید جهنمم خوش می گذره!" این را که دیدم فریاد زدم:" خدایاااااا! غلط کردم، غلط..." ندا آمد:" جهنم خوش بگذرد! غلط که سهل است، پهن هم بخوری دیگر فایده ای ندارد!" 

                                                          



تاريخ : یکشنبه 29 تیر1393 | 19:5 | نویسنده : آرش پاکزاد |
چگونه از استفاده از شخصیت های قالبی پرهیز کنیم؟

در ابتدا همه شخصیت ها در محیط خودشان قالبی هستند، ملکه در قالب خود، جراح در بیمارستان و معلم در سر کلاس. نویسنده ها قبلا درباره همه شخصیت ها داستان نوشته اند. اگر شخصیتی زیربغلش سه گوش و یک چشم نداشته باشد، خواننده به راحتی او را به جا می آورد، چون کم و بیش او را می شناسد. با به کارگیری دو شیوه زیر می توان از شخصیت های قالبی پرهیز کرد:

1-درنکاوی سریع شخصیت 2- ایجاد سریع وضعیتی منحصر به فرد برای او

مثال: جیم ماسترز بنایی با عضلاتی قوی بود. از اینکه می دید افراد کم جثه به هیکل او غبطه می خورند، لذت می برد. اما کم کم داشت سرش تاس می شد و سعی می کرد تاسی سرش را زیر موی مصنوعی بورش پنهان کند.سرگرمی اش این بود که گربه های ولگرد را در رودخانه می انداخت و بعد به درون رودخانه شیرجه می رفت تا آنها را نجات دهد.

 

سطر توصیفی اول، به شخصیت حیات می بخشد. جمله دوم واقعیتی درونی را راجع به او افشا می کند و جمله سوم او را بیشتر، اما به نحوی غیرعادی توصیف می کند. ولی خواننده با خواندن جمله چهارم از نحوه خاص تفریح شخصیت یکه می خورد و با این وصف، شخصیت دیگر قالبی نیست.

مثال: بندباز مشهور جهان، تعادل خودش را بر لبه ساختمانی سر به فلک کشیده حفظ می کند. او از باد تند و غیرعادی نمی ترسید، بلکه از اینکه می دانست همسرش با اره آهن بر در آن سر بام ایستاده است می ترسید. سقوط از طبقه پانزدهم به زمین مسافت زیادی است.

 

نویسنده ابتدا بندباز را توصیف می کند که کاری عادی و مطابق با حرفه اش انجام می دهد. اما باد این وضعیت عادی را وخیم می کند. جمله سوم احتمال وقوع قتلی غیرعادی را نشان می دهد. در این حال وقتی دلمشغولی خواننده سوال «بعد چه اتفاقی می افتد؟» است، نویسنده می تواند کمی بیشتر شخصیت خاص خود را بکاود. نویسنده وقتی خواننده را مجذوب شخصیت یا وضعیت داستان خویش کرد، تا حدودی از استفاده از خلق شخصیت قالبی فاصله گرفته است.

از کتاب درس هایی درباره داستان نویسی

لئوناردو بیشاپ/ ترجمه محسن سلیمانی/ انتشارات سوره مهر


موضوعات مرتبط: درباره ی داستان نویسی

تاريخ : سه شنبه 3 تیر1393 | 9:29 | نویسنده : باغبان |

فصل اول نشست‌های کتابخوانی انتشارات پیدایش برای نوجوانان:

بحث‌های جدی در پاتوقی خودمانی

همین روزهاست که فصل مدرسه تمام شود و تعطیلات و فراغت بعد از امتحانات سر یرسد. آن وقت دیگر فصل سفر است و خوشگذرانی؛ فصل تجربۀ کارهایی که دوستشان داریم. فرصت بیشتری برای بودن کنار دوستان داریم و زمان به ما اجازه می‌دهد تمام لذت‌های خوب دنیا را در تنهایی‌مان تجربه کنیم: لذت خوابیدن زیر باد کولر، ولو شدن روی چمن‌ها و کتاب خواندن زیر سایۀ تابستان.

فصل، فصل کتابخوانی ست...

اگر کتاب خواندن برای شما یک عادت مفرح است، آن را جدی بگیرید. برای این کار نشستن کنار دوستان و حرف زدن دربارۀ تجربه‌های کتاب‌خوانی تمرین خوبی است. حضور نویسندۀ کتاب آن را دلچسب‌تر هم می‌کند. امسال در «پاتوق کتابخوانی پیدایش»این شرایط فراهم است. برای حضور در این پاتوق، کافیست عضو باشگاه خوانندگان انتشارات پیدایش شوید و به روابط عمومی انتشارات ایمیل بزنید. در این باشگاه دوستان تازه‌ای پیدا می‌کنید که مثل شما عاشق کتاب هستند. قرار است در جلسات کتابخوانی انتشارات پیدایش به‌طور جدی به کتاب و کتابخوانی پرداخته شود و نوجوانان اهل قلم هم می‌توانند آثارشان را برای نویسندگان و مترجمان بخوانند.

اولین نشست کتابخوانی انتشارات پیدایش دربارۀ مجموعه‌داستان «عشق و آینه» نوشتۀ فرهاد حسن‌زاده  است. این نشست با حضور آقای فرهاد حسن‌زاده، بعدازظهر سه‌شنبه بیست و هفتم خردادماه در دفتر انتشارات پیدایش برگزار می‌شود.

* با شرکت در این نشست، از شما برای حضور در نشست بعدی دعوت می‌شود و کتاب مربوط به آن را هدیه می‌گیرید.

زمان: سه‌شنبه 27خرداد 93- ساعت 30/15

مکان: تهران. خیابان انقلاب. خیابان فخر رازی. خیابان شهدای ژاندارمری غربی. پلاک 86. دفتر انتشارات پیدایش

- برای عضویت در باشگاه خوانندگان پیدایش و کسب اطلاعات یشتر دربارۀ نشست‌های کتابخوانی، به سایت انتشارات پیدایش مراجعه کنید. (www.peydayesh.com)

- برای شرکت در نشست‌های پاتوق کتابخوانی پیدایش، از طریق این ایمیل اعلام آمادگی و ثبت‌نام کنید:(ravabetomoumi@peydayesh.com)

و یا به وبلاگ باشگاه خوانندگان پیدایش سر بزنید:

http://peydayeshpub.blogfa.com



تاريخ : پنجشنبه 15 خرداد1393 | 16:42 | نویسنده : باغبان |
خب حالا که داستان گذاشته نمی شود در باغچه، خوب است  از اخبار و مسابقه های داستانی با خبر شویم:

اولین دوره «جایزه داستان تهران»



جایزه‌ی داستانِ تهران، مجموعه‌ای از تصویرسازی‌های نویسندگان از شهری است که در آن زندگی می‌کنند و داستان‌نویسانی که مقطعی از زندگی خود را در پایتخت گذرانده‌اند. مجموعه‌ای از داستان‌های کوتاه با محوریت شهرِ تهران که درواقع قهرمان این مجموعه‌داستان‌ها شهرِ تهران است.

محورهای محتوایی:
در داستان‌های ارسالی، شهر تهران باید نقشی محوری داشته باشد و به کاراکتری در داستان بدل شده باشد. به این معنا که داستان چنان با مولفه‌های شهری تهران گره خورده باشد که در لوکیشن دیگری جز شهر تهران قابل تصور نباشد. مولفه‌هایی از قبیل:

– مولفه‌های جغرافیایی و ویژگی‌های اقلیمی (کوه‌های شمال تهران، ییلاق‌های اطراف تهران و…)

– تاریخچه و اماکن تاریخی شهر تهران (کاخ گلستان، شمس‌العماره، موزه‌ی آبگینه و…)

– رویدادهای فرهنگی-هنری، ورزشی و… (جشنواره‌ها، شهرآوردها و…)

– نمادهای شهری و اماکن منحصر‌به‌فرد شهر تهران (میدان آزادی، برج میلاد، استادیوم آزادی، بازار تهران، بوستان‌های شهری و…)

– سیستم حمل و نقل (مترو، پایانه‌های شهری، فرودگاه مهرآباد و…)

– چهره‌ی معماری شهر (برج‌ها، اتوبان‌ها و…)

– سبک زندگی شهروندان تهرانی (مشاغل، دغدغه‌ها، عادت‌ها، شیوه‌های وقت‌گذرانی، تفریحات و…)

ویژگی‌های آثار ارسالی:
۱. داستان‌های ارسالی نباید قبلا در هیچ کتاب، مجله و رسانه‌ی مکتوبی منتشر شده باشند.

۲. از آن‌جا که داستان‌های برتر در ماه‌نامه داستان منتشر خواهند شد، آثار ارسالی باید با چهارچوب‌ها و اصول محتوایی گروه‌مجلات‌همشهری هم‌خوانی داشته باشند.

نحوه و مهلت ارسال آثار و سایر اطلاعات تکمیلی را در شماره تیر مجله همشهری داستان ببینید.

 


موضوعات مرتبط: خبر تر و تازه!

تاريخ : دوشنبه 12 خرداد1393 | 14:21 | نویسنده : باغبان |

 

تو بلند بلند حرف می زدی. یعنی داد می زدی. داشتی دعوا می کردی و من جوجه ی کوچک زرد و سفیدم را که اندازه ی کف دست تو بود محکم به سینه ام می فشردم و دلداری اش می دادم که نترسد. من با این کار داشتم ترس های پنج سالگی خودم را پشت ترس جوجه ام پنهان می کردم.

تو هی داد می زدی. من هی گریه می کردم. و جوجه ام هی جیک جیک می کرد. من از شب می ترسیدم. از تنها ماندن در اتاق می ترسیدم. از صدای فریاد تو می ترسیدم. من تمام شب را در اتاق خودم با جوجه ام تنها ماندم و صدای داد زدن های تو را شنیدم. جوجه ام جیک جیک می کرد و از لباس من بالا می رفت و تقلا می کرد تا روی شانه ام بنشیند. شاید می خواست خودش را به گوشم برساند و در گوشم بگوید: نترس. من پیش تو هستم.

من تمام شب را گریه کردم. جرات نکردم از اتاق بیرون بیایم. دلم برای آرامش تو تنگ شده بود و این دلتنگی بهانه ی تازه ای برای گریه کردنم شد. همان شد که گریه ام تا خود صبح قطع نشد.

بیرون از خانه ترقه می ترکاندند. صدایش بلند بود. بلندتر از همیشه. اگر تو آرام بودی و می خندیدی صدای این ترقه ها صدای شاد سرگرمی بچه های کوچه بود اما وقتی توعصبانی بودی این صدا مرا می ترساند. گریه می کردم و فکر می کردم دلم هیچ وقت سرگرمی ترسناک نمی خواهد. زیر پنجره ی اتاق من منور می زدند و نورش از پرده های صورتی کشیده ی اتاقم رد می شد و اتاق را روشن می کرد. من از آن روشنایی هم می ترسیدم. روشنایی ای که مرا لو می داد. انگار که تو یادت رفته باشد من اینجایم؛ تووی تاریکی اتاق پنهان شده بودم. انگار اگر اتاق روشن می شد و تو مرا از پشت در بسته می دیدی می آمدی و سرم داد می زدی: ساعت را دیده ای؟ چرا هنوز بیداری؟ زود باش برو بخواب.

تووی دلم فحش می دادم به کسانی که منور می زدند و اتاق مرا روشن می کردند. فحش هایی ساده و کودکانه. جوجه ام از صدای ترقه ها می لرزید و جیک جیک اش بلندتر می شد. محکم به خودم می چسباندمش و سر کوچک زردش را با انگشت نوازش می کردم. جوجه ام می لرزید و با او من هم می لرزیدم. هر دومان ترسیده بودیم. از تاریکی؛ از روشنایی. از تنهایی؛ از شلوغی. از صدای ترقه ها و از سکوت ذاتی شب.

تو هنوز داد می زدی. پشت در بسته ی اتاق را پُر کردم. صندلی گذاشتم. بالشم را گذاشتم. تکه های بزرگ خانه سازی و قابلمه های پلاستیکی ام را گذاشتم. از تنهایی می ترسیدم ولی از بودن با توی عصبانی، بیشتر. به جوجه ام گفتم: موجو، بیا بخوابیم. فردا همه چیز درست می شود.

جوجه ام با چشم های کوچک براقش نگاهم می کرد. همیشه چشم هایش مشکی مات بود. احساس می کردم برق حالایش از اشکی ست که در چشم هایش جا گرفته. با انگشت کوچکم اشک هایش را از زیر چشم هایش و از روی پرهای زرد زیر پلک هایش پاک کردم. جعبه ای را که خانه اش بود آوردم. جایش را مرتب کردم و گفتم: برو تووی اتاقت. سعی کن بخوابی. من هم همین جا پیش تو می خوابم.

جعبه را کنارم روی تشکم گذاشتم. پتو را روی سرم کشیدم که صدایی نشنوم. جوجه ام هم در اتاقش شاید به آرامش رسیده بود. دیگر از ترس جیک جیک نمی کرد. پلک هایم ا روی هم فشار می دادم و سعی می کردم بخوابم. قطره های اشک از شکاف پلک هایم بیرون می ریخت، دست چپم روی جعبه ی جوجه ام بود و صدای خفیف فریادهای تمام نشده ی تو از بین قابلمه ها و خانه سازی های پشت در رد می شد و از پتو می گذشت و به گوش هایم می رسید که خوابم برد.

با صدای فریاد از خواب پریدم. روز شده بود و صدا از داخل کوچه و صدای بچه ها بود که دنبال هم می دویدند. در اتاقم باز بود و صندلی ام پشت میز کامپیوتر بود. خانه سازی ها و قابلمه ها انگار نیست شده بودند. بالشم زیر دست چپم مانده بود. با شتاب دستم را بلند کردم. بعد گیج و گنگ دور و برم را گشتم. خبری از جعبه ای کوچک که از تووی آن صدای جیک جیک بیرون بیاید، نبود. خانه سکوت بود و من نه فقط در اتاقم که در کل خانه تنها بودم. به شبی که گذشته بود فکر کردم. به صدای فریادها و ترقه ها. به روشنایی منورها و جیک جیک های جوجه ام. از هیچ کدام خبری نبود. دلم گرفت و بهانه ای شد که گریه ی شب پیش را از سر بگیرم. اما نه گریه ی دیشب. گریه ی شانزده سال پیش، شبی مثل دیشب. تووی بیست و یک سالگی ام از خواب بیدار شده بودم و خبری از پنج سالگی ام نبود. اما انگار که تمام این شانزده سال دلتنگی ام را با خودم کشیده باشم و آورده باشم، دلم برای جوجه ام تنگ شده بود. جوجه ای که نمی دانستم آخر سر با چه حالی خوابیده بود و قلب کوچک جوجه ای اش بالآخره آرام شده بود یا نه. نمی دانستم بالآخره گریه هایش تمام شده بود یا مثل من از گریه خوابش برده بود. جوجه ای که مثل پنج سالگی های من تنها بود و من ِ پنج ساله ی تنها، مادر تمام تنهایی هایش بودم. مادری که خودش ترسیده بود و گریه می کرد. دلم برای نگاه مات سیاه اش تنگ شده بود. ناخودآگاه صدایش زدم: موجو... و به دنبال صدایی تمام اتاقم را با نگاه زیر و رو کردم. اما هیچ جعبه ی مقوایی کوچکی نبود که بخواهد از داخل اش صدای جیک جیک بیرون بیاید. دراز کشیدم. سرم را زیر پتو کردم و بغضم ترکید. جوجه ام را در ترسناک ترین شب پنج سالگی ام جا گذاشته بودم و دیگر نمی توانستم برگردم و نجات اش بدهم. تصمیم گرفتم بخوابم شاید دوباره به فضای قبل از این خواب برمی گشتم. خوابی که مثل دیواری شانزده ساله، پنج سالگی ام را از بیست و یک سالگی ام جدا کرده بود. باید برمی گشتم و دوباره پاهای ظریفش را روی شانه ام احساس می کردم. باید تووی چشم هایش زل می زدم و می گفتم: نترس موجو. من اینجام.   اما محکم و استوار. نه با صدای لرزان پنج سالگی. باید بر می گشتم. سعی کردم خوابم ببرد. اما تووی کوچه بچه ها همچنان دنبال هم می دویدند و داد می زدند و می خندیدند. صدایشان خوابم را از هم می شکافت. بالآخره سر و صدایشان آنقدر خوابم را نخ نما کرد که دیگر نتوانستم به آن شب ترسناک برگردم، جوجه ام را بردارم و هر دو مان را از پنج سالگی مخوف ام نجات دهم.





تاريخ : جمعه 15 فروردین1393 | 16:48 | نویسنده : یاسمن رضائیان |

بهار به این مزخرفی

این صبح بهاری مزخرف در مزخرف، با یادداشتی شروع می شود که یک خانم جوان گذاشته روی در بیرونی. یادداشت را می خوانم و گیج می مانم که باز چه خبر شده.

من دیگر سنم از این جور چیزها گذشته. نمی توانم حساب همه چیز را داشته باشم، بنابراین می روم دنبال دخترم و بهترین کاری را که در این زمینه از دستم برمی آید انجام می دهم، می برمش پارک بازی کند.

اصلا حوصله ندارم از تخت بیایم بیرون، اما مجبورم بروم توالت. موقع برگشتن از توالت چیزی مثل یادداشت می بینم که چسبیده به شیشه در بیرون و روی شیشه سایه انداخته.

فحش نمی دهم. بگذار این کارهای پیچیده را این اول بهاری دیگران بکنند. برای م همین که رفته باشم توالت بس است. برمی گردم توی تخت.

خواب می بینم یک نفر که ازش خوشم نمی آید، دارد سگش را می گرداند. خوابم چند ساعت طول می کشد. دارد برای سگش آواز می خواند اما نمی فهمم چه آوازی است. مجبورم به گوش هایم فشار بیاورم اما باز هم چیزی نمی فهمم.

کسل و بی دل و دماغ بیدار می شوم. بقیه عمرم را چه کار کنم؟ بیست و نه سالم است. یادداشت را از روی در بر می دارم و برمی گردم توی تخت. ورق را تمام پهن می کنم روی صورتم و می خوانم. نور خیلی خوب نیست اما از بقیه چیزهایی که امروز سر راهم سبز شده بهتر است. از طرف دختری است. امروز صبح بی سر و صدا آمده و گذاشته روی در.

یادداشت برای عذرخواهی بابت الم شنگه ای است که دیشب پریشب راه انداخته. چیستان بافته. من که سر در نمی آورم. هیچ وقت از چیستان خوشم نیامده. گور باباش.

می روم دخترم را بر می دارم و می برمش زمین بازی پورتسموس اسکوار. حالا یک ساعتی است دارم تماشایش می کنم. هر چند وقت یکبار هم مکثی کرده ام که این را بنویسم.

توی این فکرم که شاید دختر من هم روزی اوایل این بهار مزخرف در مزخرف، روی در مردی یادداشت بگذارد و مرد یادداشت را توی تخت پهن کند روی صورتش و بخواند و بعد دخترش را ببرد پارک و همینطور که الان من نگاه کردم، نگاه کند و ببیند که دخترش دارد با یک سطل آبی، ماسه بازی می کند.

از کتاب اتوبوس پیر و داستان های دیگر/ ریچارد براتیگان/ ترجمه ی علیرضا طاهری عراقی/ نشر مرکز


موضوعات مرتبط: معرفی کتاب - با هم بخوانیم

تاريخ : جمعه 15 فروردین1393 | 11:56 | نویسنده : باغبان |
بخش «لینک دوستان» را مرتب می کردم که واقعا دلم گرفت، خیلی از وبلاگ ها دیگر به روز نمی شدند و خیلی از صفحات حتی باز نمی شدند و ناچار شدم حذفشان کنم. وقتی آرشیو را دیدم و ذوق و انرژی نویسندگان را دیدم که در مورد داستان ها نظر می گذاشتند ...

آیا ماهیت وبلاگ این است که بعد از مدت ها تار عنکبوت بگیرد؟ آیا واقعا فیس بوک و برادرانش جای وب را گرفته اند؟ اگر اینطور باشد دیگر بیهوده است که من به دوستان باغچه پیغام بدهم که سر بزنید و نظر بگذارید. چرا که دیدم دارد تبدیل می شود به یک سماع بی صداع، و مرگی دیگر را تجربه می کند در نهایت باید رگ بندی آورد برایش.نمی دانم حضور باغچه فایده ای دارد؟

دو- سه پست اخیر نشان داد که هنوز هستند کسانی که دوست دارند داستان را بخوانند، آن هم در وبلاگی که قدمت کمی ندارد و از مهر 88 جسته گریخته فعالیت می کند و گاهی هم تلنگری به مخاطب می زند.

دوست دارم باغچه به قدری قدرتمند شود (نه آنقدری که به بشود به آن گفت کنت دراکولا) که مثل قبل وقتی همه به اینترنت می آیند سری هم به باغچه بزنند. امیدش به نویسندگان و خوانندگانش است و بس ( همچون نیکولا، سرخ پوست سرخ، حانیکا،ساربانک، تیستو و شازده کوچولو)  شاید به قله ی کاج برسد اما تا لحظه پروانگی فاصله ها دارد.

رندگی کردن برای باغچه، زندگی است ! بیایید جوراب های نشسته را بشوییم !

آیا صدای من را دارید؟

باغبان خرچنگ قورباغه ای


موضوعات مرتبط: 6فرمان_همه بخوانند!

تاريخ : پنجشنبه 22 اسفند1392 | 9:51 | نویسنده : باغبان |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.