دو جعبه‌ی بزرگ شیرینی که یکی روی دیگری بود و هر دو را با یک نخ بسته بودند، دستش بود. روی جعبه ها اسم یکی از بهترین و معروف‌ترین شیرینی‌فروشی‌های شهر نوشته شده بود. به نظر نمی‌آمد برای مهمانی خریده باشد. از کجا فهمیدم؟ خب گاهی می‌شود حدس زد خرید آدم‌ها برای مهمانی خاصی است یا همین‌طوری، بدون مناسبت و برای دل خودشان و خانواده‌شان خرید کرده‌اند. مثل بابا که گاهی جوری خرید می‌کند و خانه می‌آید که هر که از دور ببیند خیال می‌کند خانه ما چه خبر است! وقتی برای مهمانی خرید می‌کنی، وسواس زیادی داری که خریدت به سلامت کامل به مقصد برسد. اما وقتی همین‌جوری خرید کرده‌باشی، تکلف و وسواسی برای حمل‌اش نداری و حتی ممکن است کیسه را در دستت تاب هم بدهی و به این طرف و آن طرف بزنی! البته این‌ها همه از کشفیات خودم می باشد! بگذریم. بالاخره یک جوری معلوم بود که برای مهمانی خرید‌نکرده‌است. با خودم گفتم خوش به حال خانواده‌اش. من هم دلم شیرینی می‌خواهد.

 از دور که دیدمش، به نظر پیرمرد پولدار دست‌و‌دل بازی می‌آمد که به سیاق دوران جوانی‌اش، به اصطلاح خانوادگی خرید کرده و دستش به کم نرفته و گفته حالا که می‌خواهم شیرینی بخرم، بگذار زیاد بخرم. بچه ها خوشحال می‌شوند. سرعت او کم بود و سرعت من زیاد. همین شد که از پشت سر به او نزدیک‌تر شدم. اولش نمی‌خواستم توی نخ‌اش بروم و اصلا قصد نداشتم پشت سر او راه بروم. اتفاقی شد که پشتش رسیدم. همین که تصادفی جلویم سبز شد باعث شد بیشتر به او توجه کنم. به لباس‌هایش که دقت کردم، یک دست کت و شلوار سرمه‌ای تیره پوشیده بود که با هم ست نبودند و شلوارش هم به نظر نازک می‌آمد که با توجه به سرمای هوا، برایم عجیب بود. راه راه شلوار عمودی بود و راه راه کت، افقی. به سبک بیشتر پیرمردها، یک کلاه بافتنی مشکی سرش گذاشته‌بود و موهای فلفل‌نمکی‌اش از زیر کلاه بیرون زده بود. به پایین که نگاه کردم، کفش‌هایش توجهم را جلب کرد. یک جفت کفش ورنی سیاه بود که از فرط پوشیده شدن شکل‌شان را از دست داده‌بودند. خوب که دقت کردم دیدم پاره هستند! انگار که سطل آب یخی رویم ریخته‌باشند، وا رفتم. چه قدر دلم برایش سوخت. به نظر من، بدترین چیز در دنیا این است که مجبور باشی کفش پاره بپوشی. همان یک باری که گوشه کتانی‌ام کمی رفته بود و همه‌اش حس می‌کردم همه به کفش من نگاه می‌کنند، این را فهمیدم. چه داشتم می گفتم؟ ... آهان ... با دیدن پارگی کفش‌ها تازه فهمیدم که بقیه لباس‌هایش هم از کهنگی، دست کمی از کفش‌ها ندارند. برایم سوال شد که چطور اولش فکرکردم به نظر پولدار می‌آید.

ناگهان، تکه کاغذی که در دست دیگرش بود، به من چشمک زد. اولش نفهمیدم چیست و توجهی نکردم. ولی وقتی کمی در دستش با آن بازی کرد، معلوم شد که رسید یک دستگاه پوز است. برایم عجیب بود. ندیده بودم کسی، این گونه رسید‌ها را نگه دارد و  دستش بگیرد. آن هم جوری که از بودنش مطمئن شود. مگر اینکه... مگر اینکه قرار باشد رسید را به کسی نشان بدهد و ثابت کند چه قدر خرج کرده‌است. با این فکر، ایده‌ی جدیدی در مغزم جرقه زد. شاید شیرینی را برای صاحب‌کارش خریده باشد. شاید به او گفته امشب مهمان دارم و برو n کیلو شیرینی خوب بخر. یا یک همچین چیزی. پس به خاطر همین بود که بی هیچ دقت خاصی حمل‌اش می‌کرد. نه اینکه به در و دیوار بکوبد. نه، فقط همان طور که گفتم، احساس مالکیت و وسواس رویش نداشت. بازهم دلم بیشتر برایش سوخت.

در همین مکاشفات و افکار بودم که به دو راهی رسیدیم و من می بایست سوار تاکسی می‌شدم. اولش فکر کردم او هم می‌خواهد سوار شود. ولی راهش را کج کرد و به سمت دیگری رفت. وقتی در تاکسی نشستم، سرم را برگرداندم تا صورت پیرمرد کهنه‌پوشی که کمی خمیده راه می رفت را ببینم. حدسم درست بود. رد‌پای گذر ایام سخت، روی چهره‌اش مانده‌بود.



تاريخ : دوشنبه 29 دی1393 | 9:50 | نویسنده : مریم بیضایی |
دلم میخواست باغچه مثل قبل باشد، داستان باشد و کسانی باشند که داستان بنویسند و بخوانند. نه تنها دلم می خواست بلکه در عمل هم سعی کردم کمی فعال شود. به وبلاگ بچه ها رفتم و پیغام گذاشتم، توی وبلاگ و فیس بوک اعلام کردم و به آنهایی که شماره شان را داشتم هم گفتم. این کوچک ترین کاری بود که می توانستم برای این مکان دوست داشتنی انجام بدهم. به آرشیو که سر می زنم غصه ام می گیرد. برای همین است که می گویند در زمان زندگی کن. اما زمانی که من در آن زندگی می کنم ذوق و شوقی که مثلا آن اوایل به باغچه بود دیگر نیست. یکسری اختلافاتی هم بین باغبانان هست که دیگر وارد شدن به آن درست نیست و کاری اش هم نمی شود کرد.

دیگر چقدر بگویم کار بگذارید ... هنوز هم هستند مخاطبانی که می آیند به این وبلاگ و دوست دارند کار بخوانند. اینجا وبلاگ شخصی نیست که یکسره من کار بگذارم. اما با این حال من شده خودم هی پست بگذارم نمی گذارم باغچه از حال برود. پست های قبلی را ببینید، آرش پاکزاد چند تا داستان گذاشته بود که همه را پاک کرد. دلیلش را نمی دانم. بقیه ی پست ها را همه باغبان که من باشم گذاشته ام. این درست نیست ! نمی دانم تاثیری دارد یا نه ولی باز هم می گویم بیایید داستان بگذارید ... گذاشتنش زیاد طول نمی کشد، تازه ثواب هم می کنید.



تاريخ : شنبه 20 دی1393 | 16:18 | نویسنده : باغبان |
چگونه از استفاده از شخصیت های قالبی پرهیز کنیم؟

در ابتدا همه شخصیت ها در محیط خودشان قالبی هستند، ملکه در قالب خود، جراح در بیمارستان و معلم در سر کلاس. نویسنده ها قبلا درباره همه شخصیت ها داستان نوشته اند. اگر شخصیتی زیربغلش سه گوش و یک چشم نداشته باشد، خواننده به راحتی او را به جا می آورد، چون کم و بیش او را می شناسد. با به کارگیری دو شیوه زیر می توان از شخصیت های قالبی پرهیز کرد:

1-درنکاوی سریع شخصیت 2- ایجاد سریع وضعیتی منحصر به فرد برای او

مثال: جیم ماسترز بنایی با عضلاتی قوی بود. از اینکه می دید افراد کم جثه به هیکل او غبطه می خورند، لذت می برد. اما کم کم داشت سرش تاس می شد و سعی می کرد تاسی سرش را زیر موی مصنوعی بورش پنهان کند.سرگرمی اش این بود که گربه های ولگرد را در رودخانه می انداخت و بعد به درون رودخانه شیرجه می رفت تا آنها را نجات دهد.

 

سطر توصیفی اول، به شخصیت حیات می بخشد. جمله دوم واقعیتی درونی را راجع به او افشا می کند و جمله سوم او را بیشتر، اما به نحوی غیرعادی توصیف می کند. ولی خواننده با خواندن جمله چهارم از نحوه خاص تفریح شخصیت یکه می خورد و با این وصف، شخصیت دیگر قالبی نیست.

مثال: بندباز مشهور جهان، تعادل خودش را بر لبه ساختمانی سر به فلک کشیده حفظ می کند. او از باد تند و غیرعادی نمی ترسید، بلکه از اینکه می دانست همسرش با اره آهن بر در آن سر بام ایستاده است می ترسید. سقوط از طبقه پانزدهم به زمین مسافت زیادی است.

 

نویسنده ابتدا بندباز را توصیف می کند که کاری عادی و مطابق با حرفه اش انجام می دهد. اما باد این وضعیت عادی را وخیم می کند. جمله سوم احتمال وقوع قتلی غیرعادی را نشان می دهد. در این حال وقتی دلمشغولی خواننده سوال «بعد چه اتفاقی می افتد؟» است، نویسنده می تواند کمی بیشتر شخصیت خاص خود را بکاود. نویسنده وقتی خواننده را مجذوب شخصیت یا وضعیت داستان خویش کرد، تا حدودی از استفاده از خلق شخصیت قالبی فاصله گرفته است.

از کتاب درس هایی درباره داستان نویسی

لئوناردو بیشاپ/ ترجمه محسن سلیمانی/ انتشارات سوره مهر


موضوعات مرتبط: درباره ی داستان نویسی

تاريخ : سه شنبه 3 تیر1393 | 9:29 | نویسنده : باغبان |

فصل اول نشست‌های کتابخوانی انتشارات پیدایش برای نوجوانان:

بحث‌های جدی در پاتوقی خودمانی

همین روزهاست که فصل مدرسه تمام شود و تعطیلات و فراغت بعد از امتحانات سر یرسد. آن وقت دیگر فصل سفر است و خوشگذرانی؛ فصل تجربۀ کارهایی که دوستشان داریم. فرصت بیشتری برای بودن کنار دوستان داریم و زمان به ما اجازه می‌دهد تمام لذت‌های خوب دنیا را در تنهایی‌مان تجربه کنیم: لذت خوابیدن زیر باد کولر، ولو شدن روی چمن‌ها و کتاب خواندن زیر سایۀ تابستان.

فصل، فصل کتابخوانی ست...

اگر کتاب خواندن برای شما یک عادت مفرح است، آن را جدی بگیرید. برای این کار نشستن کنار دوستان و حرف زدن دربارۀ تجربه‌های کتاب‌خوانی تمرین خوبی است. حضور نویسندۀ کتاب آن را دلچسب‌تر هم می‌کند. امسال در «پاتوق کتابخوانی پیدایش»این شرایط فراهم است. برای حضور در این پاتوق، کافیست عضو باشگاه خوانندگان انتشارات پیدایش شوید و به روابط عمومی انتشارات ایمیل بزنید. در این باشگاه دوستان تازه‌ای پیدا می‌کنید که مثل شما عاشق کتاب هستند. قرار است در جلسات کتابخوانی انتشارات پیدایش به‌طور جدی به کتاب و کتابخوانی پرداخته شود و نوجوانان اهل قلم هم می‌توانند آثارشان را برای نویسندگان و مترجمان بخوانند.

اولین نشست کتابخوانی انتشارات پیدایش دربارۀ مجموعه‌داستان «عشق و آینه» نوشتۀ فرهاد حسن‌زاده  است. این نشست با حضور آقای فرهاد حسن‌زاده، بعدازظهر سه‌شنبه بیست و هفتم خردادماه در دفتر انتشارات پیدایش برگزار می‌شود.

* با شرکت در این نشست، از شما برای حضور در نشست بعدی دعوت می‌شود و کتاب مربوط به آن را هدیه می‌گیرید.

زمان: سه‌شنبه 27خرداد 93- ساعت 30/15

مکان: تهران. خیابان انقلاب. خیابان فخر رازی. خیابان شهدای ژاندارمری غربی. پلاک 86. دفتر انتشارات پیدایش

- برای عضویت در باشگاه خوانندگان پیدایش و کسب اطلاعات یشتر دربارۀ نشست‌های کتابخوانی، به سایت انتشارات پیدایش مراجعه کنید. (www.peydayesh.com)

- برای شرکت در نشست‌های پاتوق کتابخوانی پیدایش، از طریق این ایمیل اعلام آمادگی و ثبت‌نام کنید:(ravabetomoumi@peydayesh.com)

و یا به وبلاگ باشگاه خوانندگان پیدایش سر بزنید:

http://peydayeshpub.blogfa.com



تاريخ : پنجشنبه 15 خرداد1393 | 16:42 | نویسنده : باغبان |
خب حالا که داستان گذاشته نمی شود در باغچه، خوب است  از اخبار و مسابقه های داستانی با خبر شویم:

اولین دوره «جایزه داستان تهران»



جایزه‌ی داستانِ تهران، مجموعه‌ای از تصویرسازی‌های نویسندگان از شهری است که در آن زندگی می‌کنند و داستان‌نویسانی که مقطعی از زندگی خود را در پایتخت گذرانده‌اند. مجموعه‌ای از داستان‌های کوتاه با محوریت شهرِ تهران که درواقع قهرمان این مجموعه‌داستان‌ها شهرِ تهران است.

محورهای محتوایی:
در داستان‌های ارسالی، شهر تهران باید نقشی محوری داشته باشد و به کاراکتری در داستان بدل شده باشد. به این معنا که داستان چنان با مولفه‌های شهری تهران گره خورده باشد که در لوکیشن دیگری جز شهر تهران قابل تصور نباشد. مولفه‌هایی از قبیل:

– مولفه‌های جغرافیایی و ویژگی‌های اقلیمی (کوه‌های شمال تهران، ییلاق‌های اطراف تهران و…)

– تاریخچه و اماکن تاریخی شهر تهران (کاخ گلستان، شمس‌العماره، موزه‌ی آبگینه و…)

– رویدادهای فرهنگی-هنری، ورزشی و… (جشنواره‌ها، شهرآوردها و…)

– نمادهای شهری و اماکن منحصر‌به‌فرد شهر تهران (میدان آزادی، برج میلاد، استادیوم آزادی، بازار تهران، بوستان‌های شهری و…)

– سیستم حمل و نقل (مترو، پایانه‌های شهری، فرودگاه مهرآباد و…)

– چهره‌ی معماری شهر (برج‌ها، اتوبان‌ها و…)

– سبک زندگی شهروندان تهرانی (مشاغل، دغدغه‌ها، عادت‌ها، شیوه‌های وقت‌گذرانی، تفریحات و…)

ویژگی‌های آثار ارسالی:
۱. داستان‌های ارسالی نباید قبلا در هیچ کتاب، مجله و رسانه‌ی مکتوبی منتشر شده باشند.

۲. از آن‌جا که داستان‌های برتر در ماه‌نامه داستان منتشر خواهند شد، آثار ارسالی باید با چهارچوب‌ها و اصول محتوایی گروه‌مجلات‌همشهری هم‌خوانی داشته باشند.

نحوه و مهلت ارسال آثار و سایر اطلاعات تکمیلی را در شماره تیر مجله همشهری داستان ببینید.

 


موضوعات مرتبط: خبر تر و تازه!

تاريخ : دوشنبه 12 خرداد1393 | 14:21 | نویسنده : باغبان |

 

تو بلند بلند حرف می زدی. یعنی داد می زدی. داشتی دعوا می کردی و من جوجه ی کوچک زرد و سفیدم را که اندازه ی کف دست تو بود محکم به سینه ام می فشردم و دلداری اش می دادم که نترسد. من با این کار داشتم ترس های پنج سالگی خودم را پشت ترس جوجه ام پنهان می کردم.

تو هی داد می زدی. من هی گریه می کردم. و جوجه ام هی جیک جیک می کرد. من از شب می ترسیدم. از تنها ماندن در اتاق می ترسیدم. از صدای فریاد تو می ترسیدم. من تمام شب را در اتاق خودم با جوجه ام تنها ماندم و صدای داد زدن های تو را شنیدم. جوجه ام جیک جیک می کرد و از لباس من بالا می رفت و تقلا می کرد تا روی شانه ام بنشیند. شاید می خواست خودش را به گوشم برساند و در گوشم بگوید: نترس. من پیش تو هستم.

من تمام شب را گریه کردم. جرات نکردم از اتاق بیرون بیایم. دلم برای آرامش تو تنگ شده بود و این دلتنگی بهانه ی تازه ای برای گریه کردنم شد. همان شد که گریه ام تا خود صبح قطع نشد.

بیرون از خانه ترقه می ترکاندند. صدایش بلند بود. بلندتر از همیشه. اگر تو آرام بودی و می خندیدی صدای این ترقه ها صدای شاد سرگرمی بچه های کوچه بود اما وقتی توعصبانی بودی این صدا مرا می ترساند. گریه می کردم و فکر می کردم دلم هیچ وقت سرگرمی ترسناک نمی خواهد. زیر پنجره ی اتاق من منور می زدند و نورش از پرده های صورتی کشیده ی اتاقم رد می شد و اتاق را روشن می کرد. من از آن روشنایی هم می ترسیدم. روشنایی ای که مرا لو می داد. انگار که تو یادت رفته باشد من اینجایم؛ تووی تاریکی اتاق پنهان شده بودم. انگار اگر اتاق روشن می شد و تو مرا از پشت در بسته می دیدی می آمدی و سرم داد می زدی: ساعت را دیده ای؟ چرا هنوز بیداری؟ زود باش برو بخواب.

تووی دلم فحش می دادم به کسانی که منور می زدند و اتاق مرا روشن می کردند. فحش هایی ساده و کودکانه. جوجه ام از صدای ترقه ها می لرزید و جیک جیک اش بلندتر می شد. محکم به خودم می چسباندمش و سر کوچک زردش را با انگشت نوازش می کردم. جوجه ام می لرزید و با او من هم می لرزیدم. هر دومان ترسیده بودیم. از تاریکی؛ از روشنایی. از تنهایی؛ از شلوغی. از صدای ترقه ها و از سکوت ذاتی شب.

تو هنوز داد می زدی. پشت در بسته ی اتاق را پُر کردم. صندلی گذاشتم. بالشم را گذاشتم. تکه های بزرگ خانه سازی و قابلمه های پلاستیکی ام را گذاشتم. از تنهایی می ترسیدم ولی از بودن با توی عصبانی، بیشتر. به جوجه ام گفتم: موجو، بیا بخوابیم. فردا همه چیز درست می شود.

جوجه ام با چشم های کوچک براقش نگاهم می کرد. همیشه چشم هایش مشکی مات بود. احساس می کردم برق حالایش از اشکی ست که در چشم هایش جا گرفته. با انگشت کوچکم اشک هایش را از زیر چشم هایش و از روی پرهای زرد زیر پلک هایش پاک کردم. جعبه ای را که خانه اش بود آوردم. جایش را مرتب کردم و گفتم: برو تووی اتاقت. سعی کن بخوابی. من هم همین جا پیش تو می خوابم.

جعبه را کنارم روی تشکم گذاشتم. پتو را روی سرم کشیدم که صدایی نشنوم. جوجه ام هم در اتاقش شاید به آرامش رسیده بود. دیگر از ترس جیک جیک نمی کرد. پلک هایم ا روی هم فشار می دادم و سعی می کردم بخوابم. قطره های اشک از شکاف پلک هایم بیرون می ریخت، دست چپم روی جعبه ی جوجه ام بود و صدای خفیف فریادهای تمام نشده ی تو از بین قابلمه ها و خانه سازی های پشت در رد می شد و از پتو می گذشت و به گوش هایم می رسید که خوابم برد.

با صدای فریاد از خواب پریدم. روز شده بود و صدا از داخل کوچه و صدای بچه ها بود که دنبال هم می دویدند. در اتاقم باز بود و صندلی ام پشت میز کامپیوتر بود. خانه سازی ها و قابلمه ها انگار نیست شده بودند. بالشم زیر دست چپم مانده بود. با شتاب دستم را بلند کردم. بعد گیج و گنگ دور و برم را گشتم. خبری از جعبه ای کوچک که از تووی آن صدای جیک جیک بیرون بیاید، نبود. خانه سکوت بود و من نه فقط در اتاقم که در کل خانه تنها بودم. به شبی که گذشته بود فکر کردم. به صدای فریادها و ترقه ها. به روشنایی منورها و جیک جیک های جوجه ام. از هیچ کدام خبری نبود. دلم گرفت و بهانه ای شد که گریه ی شب پیش را از سر بگیرم. اما نه گریه ی دیشب. گریه ی شانزده سال پیش، شبی مثل دیشب. تووی بیست و یک سالگی ام از خواب بیدار شده بودم و خبری از پنج سالگی ام نبود. اما انگار که تمام این شانزده سال دلتنگی ام را با خودم کشیده باشم و آورده باشم، دلم برای جوجه ام تنگ شده بود. جوجه ای که نمی دانستم آخر سر با چه حالی خوابیده بود و قلب کوچک جوجه ای اش بالآخره آرام شده بود یا نه. نمی دانستم بالآخره گریه هایش تمام شده بود یا مثل من از گریه خوابش برده بود. جوجه ای که مثل پنج سالگی های من تنها بود و من ِ پنج ساله ی تنها، مادر تمام تنهایی هایش بودم. مادری که خودش ترسیده بود و گریه می کرد. دلم برای نگاه مات سیاه اش تنگ شده بود. ناخودآگاه صدایش زدم: موجو... و به دنبال صدایی تمام اتاقم را با نگاه زیر و رو کردم. اما هیچ جعبه ی مقوایی کوچکی نبود که بخواهد از داخل اش صدای جیک جیک بیرون بیاید. دراز کشیدم. سرم را زیر پتو کردم و بغضم ترکید. جوجه ام را در ترسناک ترین شب پنج سالگی ام جا گذاشته بودم و دیگر نمی توانستم برگردم و نجات اش بدهم. تصمیم گرفتم بخوابم شاید دوباره به فضای قبل از این خواب برمی گشتم. خوابی که مثل دیواری شانزده ساله، پنج سالگی ام را از بیست و یک سالگی ام جدا کرده بود. باید برمی گشتم و دوباره پاهای ظریفش را روی شانه ام احساس می کردم. باید تووی چشم هایش زل می زدم و می گفتم: نترس موجو. من اینجام.   اما محکم و استوار. نه با صدای لرزان پنج سالگی. باید بر می گشتم. سعی کردم خوابم ببرد. اما تووی کوچه بچه ها همچنان دنبال هم می دویدند و داد می زدند و می خندیدند. صدایشان خوابم را از هم می شکافت. بالآخره سر و صدایشان آنقدر خوابم را نخ نما کرد که دیگر نتوانستم به آن شب ترسناک برگردم، جوجه ام را بردارم و هر دو مان را از پنج سالگی مخوف ام نجات دهم.





تاريخ : جمعه 15 فروردین1393 | 16:48 | نویسنده : یاسمن رضائیان |

بهار به این مزخرفی

این صبح بهاری مزخرف در مزخرف، با یادداشتی شروع می شود که یک خانم جوان گذاشته روی در بیرونی. یادداشت را می خوانم و گیج می مانم که باز چه خبر شده.

من دیگر سنم از این جور چیزها گذشته. نمی توانم حساب همه چیز را داشته باشم، بنابراین می روم دنبال دخترم و بهترین کاری را که در این زمینه از دستم برمی آید انجام می دهم، می برمش پارک بازی کند.

اصلا حوصله ندارم از تخت بیایم بیرون، اما مجبورم بروم توالت. موقع برگشتن از توالت چیزی مثل یادداشت می بینم که چسبیده به شیشه در بیرون و روی شیشه سایه انداخته.

فحش نمی دهم. بگذار این کارهای پیچیده را این اول بهاری دیگران بکنند. برای م همین که رفته باشم توالت بس است. برمی گردم توی تخت.

خواب می بینم یک نفر که ازش خوشم نمی آید، دارد سگش را می گرداند. خوابم چند ساعت طول می کشد. دارد برای سگش آواز می خواند اما نمی فهمم چه آوازی است. مجبورم به گوش هایم فشار بیاورم اما باز هم چیزی نمی فهمم.

کسل و بی دل و دماغ بیدار می شوم. بقیه عمرم را چه کار کنم؟ بیست و نه سالم است. یادداشت را از روی در بر می دارم و برمی گردم توی تخت. ورق را تمام پهن می کنم روی صورتم و می خوانم. نور خیلی خوب نیست اما از بقیه چیزهایی که امروز سر راهم سبز شده بهتر است. از طرف دختری است. امروز صبح بی سر و صدا آمده و گذاشته روی در.

یادداشت برای عذرخواهی بابت الم شنگه ای است که دیشب پریشب راه انداخته. چیستان بافته. من که سر در نمی آورم. هیچ وقت از چیستان خوشم نیامده. گور باباش.

می روم دخترم را بر می دارم و می برمش زمین بازی پورتسموس اسکوار. حالا یک ساعتی است دارم تماشایش می کنم. هر چند وقت یکبار هم مکثی کرده ام که این را بنویسم.

توی این فکرم که شاید دختر من هم روزی اوایل این بهار مزخرف در مزخرف، روی در مردی یادداشت بگذارد و مرد یادداشت را توی تخت پهن کند روی صورتش و بخواند و بعد دخترش را ببرد پارک و همینطور که الان من نگاه کردم، نگاه کند و ببیند که دخترش دارد با یک سطل آبی، ماسه بازی می کند.

از کتاب اتوبوس پیر و داستان های دیگر/ ریچارد براتیگان/ ترجمه ی علیرضا طاهری عراقی/ نشر مرکز


موضوعات مرتبط: معرفی کتاب - با هم بخوانیم

تاريخ : جمعه 15 فروردین1393 | 11:56 | نویسنده : باغبان |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.