X
تبلیغات
باغچه ی داستان

 

تو بلند بلند حرف می زدی. یعنی داد می زدی. داشتی دعوا می کردی و من جوجه ی کوچک زرد و سفیدم را که اندازه ی کف دست تو بود محکم به سینه ام می فشردم و دلداری اش می دادم که نترسد. من با این کار داشتم ترس های پنج سالگی خودم را پشت ترس جوجه ام پنهان می کردم.

تو هی داد می زدی. من هی گریه می کردم. و جوجه ام هی جیک جیک می کرد. من از شب می ترسیدم. از تنها ماندن در اتاق می ترسیدم. از صدای فریاد تو می ترسیدم. من تمام شب را در اتاق خودم با جوجه ام تنها ماندم و صدای داد زدن های تو را شنیدم. جوجه ام جیک جیک می کرد و از لباس من بالا می رفت و تقلا می کرد تا روی شانه ام بنشیند. شاید می خواست خودش را به گوشم برساند و در گوشم بگوید: نترس. من پیش تو هستم.

من تمام شب را گریه کردم. جرات نکردم از اتاق بیرون بیایم. دلم برای آرامش تو تنگ شده بود و این دلتنگی بهانه ی تازه ای برای گریه کردنم شد. همان شد که گریه ام تا خود صبح قطع نشد.

بیرون از خانه ترقه می ترکاندند. صدایش بلند بود. بلندتر از همیشه. اگر تو آرام بودی و می خندیدی صدای این ترقه ها صدای شاد سرگرمی بچه های کوچه بود اما وقتی توعصبانی بودی این صدا مرا می ترساند. گریه می کردم و فکر می کردم دلم هیچ وقت سرگرمی ترسناک نمی خواهد. زیر پنجره ی اتاق من منور می زدند و نورش از پرده های صورتی کشیده ی اتاقم رد می شد و اتاق را روشن می کرد. من از آن روشنایی هم می ترسیدم. روشنایی ای که مرا لو می داد. انگار که تو یادت رفته باشد من اینجایم؛ تووی تاریکی اتاق پنهان شده بودم. انگار اگر اتاق روشن می شد و تو مرا از پشت در بسته می دیدی می آمدی و سرم داد می زدی: ساعت را دیده ای؟ چرا هنوز بیداری؟ زود باش برو بخواب.

تووی دلم فحش می دادم به کسانی که منور می زدند و اتاق مرا روشن می کردند. فحش هایی ساده و کودکانه. جوجه ام از صدای ترقه ها می لرزید و جیک جیک اش بلندتر می شد. محکم به خودم می چسباندمش و سر کوچک زردش را با انگشت نوازش می کردم. جوجه ام می لرزید و با او من هم می لرزیدم. هر دومان ترسیده بودیم. از تاریکی؛ از روشنایی. از تنهایی؛ از شلوغی. از صدای ترقه ها و از سکوت ذاتی شب.

تو هنوز داد می زدی. پشت در بسته ی اتاق را پُر کردم. صندلی گذاشتم. بالشم را گذاشتم. تکه های بزرگ خانه سازی و قابلمه های پلاستیکی ام را گذاشتم. از تنهایی می ترسیدم ولی از بودن با توی عصبانی، بیشتر. به جوجه ام گفتم: موجو، بیا بخوابیم. فردا همه چیز درست می شود.

جوجه ام با چشم های کوچک براقش نگاهم می کرد. همیشه چشم هایش مشکی مات بود. احساس می کردم برق حالایش از اشکی ست که در چشم هایش جا گرفته. با انگشت کوچکم اشک هایش را از زیر چشم هایش و از روی پرهای زرد زیر پلک هایش پاک کردم. جعبه ای را که خانه اش بود آوردم. جایش را مرتب کردم و گفتم: برو تووی اتاقت. سعی کن بخوابی. من هم همین جا پیش تو می خوابم.

جعبه را کنارم روی تشکم گذاشتم. پتو را روی سرم کشیدم که صدایی نشنوم. جوجه ام هم در اتاقش شاید به آرامش رسیده بود. دیگر از ترس جیک جیک نمی کرد. پلک هایم ا روی هم فشار می دادم و سعی می کردم بخوابم. قطره های اشک از شکاف پلک هایم بیرون می ریخت، دست چپم روی جعبه ی جوجه ام بود و صدای خفیف فریادهای تمام نشده ی تو از بین قابلمه ها و خانه سازی های پشت در رد می شد و از پتو می گذشت و به گوش هایم می رسید که خوابم برد.

با صدای فریاد از خواب پریدم. روز شده بود و صدا از داخل کوچه و صدای بچه ها بود که دنبال هم می دویدند. در اتاقم باز بود و صندلی ام پشت میز کامپیوتر بود. خانه سازی ها و قابلمه ها انگار نیست شده بودند. بالشم زیر دست چپم مانده بود. با شتاب دستم را بلند کردم. بعد گیج و گنگ دور و برم را گشتم. خبری از جعبه ای کوچک که از تووی آن صدای جیک جیک بیرون بیاید، نبود. خانه سکوت بود و من نه فقط در اتاقم که در کل خانه تنها بودم. به شبی که گذشته بود فکر کردم. به صدای فریادها و ترقه ها. به روشنایی منورها و جیک جیک های جوجه ام. از هیچ کدام خبری نبود. دلم گرفت و بهانه ای شد که گریه ی شب پیش را از سر بگیرم. اما نه گریه ی دیشب. گریه ی شانزده سال پیش، شبی مثل دیشب. تووی بیست و یک سالگی ام از خواب بیدار شده بودم و خبری از پنج سالگی ام نبود. اما انگار که تمام این شانزده سال دلتنگی ام را با خودم کشیده باشم و آورده باشم، دلم برای جوجه ام تنگ شده بود. جوجه ای که نمی دانستم آخر سر با چه حالی خوابیده بود و قلب کوچک جوجه ای اش بالآخره آرام شده بود یا نه. نمی دانستم بالآخره گریه هایش تمام شده بود یا مثل من از گریه خوابش برده بود. جوجه ای که مثل پنج سالگی های من تنها بود و من ِ پنج ساله ی تنها، مادر تمام تنهایی هایش بودم. مادری که خودش ترسیده بود و گریه می کرد. دلم برای نگاه مات سیاه اش تنگ شده بود. ناخودآگاه صدایش زدم: موجو... و به دنبال صدایی تمام اتاقم را با نگاه زیر و رو کردم. اما هیچ جعبه ی مقوایی کوچکی نبود که بخواهد از داخل اش صدای جیک جیک بیرون بیاید. دراز کشیدم. سرم را زیر پتو کردم و بغضم ترکید. جوجه ام را در ترسناک ترین شب پنج سالگی ام جا گذاشته بودم و دیگر نمی توانستم برگردم و نجات اش بدهم. تصمیم گرفتم بخوابم شاید دوباره به فضای قبل از این خواب برمی گشتم. خوابی که مثل دیواری شانزده ساله، پنج سالگی ام را از بیست و یک سالگی ام جدا کرده بود. باید برمی گشتم و دوباره پاهای ظریفش را روی شانه ام احساس می کردم. باید تووی چشم هایش زل می زدم و می گفتم: نترس موجو. من اینجام.   اما محکم و استوار. نه با صدای لرزان پنج سالگی. باید بر می گشتم. سعی کردم خوابم ببرد. اما تووی کوچه بچه ها همچنان دنبال هم می دویدند و داد می زدند و می خندیدند. صدایشان خوابم را از هم می شکافت. بالآخره سر و صدایشان آنقدر خوابم را نخ نما کرد که دیگر نتوانستم به آن شب ترسناک برگردم، جوجه ام را بردارم و هر دو مان را از پنج سالگی مخوف ام نجات دهم.





تاريخ : جمعه 15 فروردین1393 | 16:48 | نویسنده : یاسمن رضائیان |

بهار به این مزخرفی

این صبح بهاری مزخرف در مزخرف، با یادداشتی شروع می شود که یک خانم جوان گذاشته روی در بیرونی. یادداشت را می خوانم و گیج می مانم که باز چه خبر شده.

من دیگر سنم از این جور چیزها گذشته. نمی توانم حساب همه چیز را داشته باشم، بنابراین می روم دنبال دخترم و بهترین کاری را که در این زمینه از دستم برمی آید انجام می دهم، می برمش پارک بازی کند.

اصلا حوصله ندارم از تخت بیایم بیرون، اما مجبورم بروم توالت. موقع برگشتن از توالت چیزی مثل یادداشت می بینم که چسبیده به شیشه در بیرون و روی شیشه سایه انداخته.

فحش نمی دهم. بگذار این کارهای پیچیده را این اول بهاری دیگران بکنند. برای م همین که رفته باشم توالت بس است. برمی گردم توی تخت.

خواب می بینم یک نفر که ازش خوشم نمی آید، دارد سگش را می گرداند. خوابم چند ساعت طول می کشد. دارد برای سگش آواز می خواند اما نمی فهمم چه آوازی است. مجبورم به گوش هایم فشار بیاورم اما باز هم چیزی نمی فهمم.

کسل و بی دل و دماغ بیدار می شوم. بقیه عمرم را چه کار کنم؟ بیست و نه سالم است. یادداشت را از روی در بر می دارم و برمی گردم توی تخت. ورق را تمام پهن می کنم روی صورتم و می خوانم. نور خیلی خوب نیست اما از بقیه چیزهایی که امروز سر راهم سبز شده بهتر است. از طرف دختری است. امروز صبح بی سر و صدا آمده و گذاشته روی در.

یادداشت برای عذرخواهی بابت الم شنگه ای است که دیشب پریشب راه انداخته. چیستان بافته. من که سر در نمی آورم. هیچ وقت از چیستان خوشم نیامده. گور باباش.

می روم دخترم را بر می دارم و می برمش زمین بازی پورتسموس اسکوار. حالا یک ساعتی است دارم تماشایش می کنم. هر چند وقت یکبار هم مکثی کرده ام که این را بنویسم.

توی این فکرم که شاید دختر من هم روزی اوایل این بهار مزخرف در مزخرف، روی در مردی یادداشت بگذارد و مرد یادداشت را توی تخت پهن کند روی صورتش و بخواند و بعد دخترش را ببرد پارک و همینطور که الان من نگاه کردم، نگاه کند و ببیند که دخترش دارد با یک سطل آبی، ماسه بازی می کند.

از کتاب اتوبوس پیر و داستان های دیگر/ ریچارد براتیگان/ ترجمه ی علیرضا طاهری عراقی/ نشر مرکز


موضوعات مرتبط: معرفی کتاب - با هم بخوانیم

تاريخ : جمعه 15 فروردین1393 | 11:56 | نویسنده : باغبان |
بخش «لینک دوستان» را مرتب می کردم که واقعا دلم گرفت، خیلی از وبلاگ ها دیگر به روز نمی شدند و خیلی از صفحات حتی باز نمی شدند و ناچار شدم حذفشان کنم. وقتی آرشیو را دیدم و ذوق و انرژی نویسندگان را دیدم که در مورد داستان ها نظر می گذاشتند ...

آیا ماهیت وبلاگ این است که بعد از مدت ها تار عنکبوت بگیرد؟ آیا واقعا فیس بوک و برادرانش جای وب را گرفته اند؟ اگر اینطور باشد دیگر بیهوده است که من به دوستان باغچه پیغام بدهم که سر بزنید و نظر بگذارید. چرا که دیدم دارد تبدیل می شود به یک سماع بی صداع، و مرگی دیگر را تجربه می کند در نهایت باید رگ بندی آورد برایش.نمی دانم حضور باغچه فایده ای دارد؟

دو- سه پست اخیر نشان داد که هنوز هستند کسانی که دوست دارند داستان را بخوانند، آن هم در وبلاگی که قدمت کمی ندارد و از مهر 88 جسته گریخته فعالیت می کند و گاهی هم تلنگری به مخاطب می زند.

دوست دارم باغچه به قدری قدرتمند شود (نه آنقدری که به بشود به آن گفت کنت دراکولا) که مثل قبل وقتی همه به اینترنت می آیند سری هم به باغچه بزنند. امیدش به نویسندگان و خوانندگانش است و بس ( همچون نیکولا، سرخ پوست سرخ، حانیکا،ساربانک، تیستو و شازده کوچولو)  شاید به قله ی کاج برسد اما تا لحظه پروانگی فاصله ها دارد.

رندگی کردن برای باغچه، زندگی است ! بیایید جوراب های نشسته را بشوییم !

آیا صدای من را دارید؟

باغبان خرچنگ قورباغه ای


موضوعات مرتبط: 6فرمان_همه بخوانند!

تاريخ : پنجشنبه 22 اسفند1392 | 9:51 | نویسنده : باغبان |

پشت کمرش یک پارچه عرق کرده بود. وقتی راهنمای خروج از جاده اصلی را زد، دلش کمی آرام گرفت. نا آرام نبود اما آرام هم نبود. همیشه وقتی به مسافرت یا جایی غیر از خانه می رفت اینطور می شد. از بچگی تا همین الان . کابوس کودکی اش بود. همیشه از این می ترسید که آدم های اطرافش یک دفعه زیر و رو شوند. ترس از دست دادن چیزهایی که برای او بود، همیشه همراهش بود. وقتهایی که به مسافرت می رفت بیشتر هم می شد. 

یکبار به سیما از این حالتش گفته بود و او دستش را جلوی دهانش گرفته ، چشمانش را بسته، سرش را به عقب برده بود و غش غش خندیده بود. از آن به بعد بود که تصمیم گرفت دیگر به هیچ کس راجع به این احساسش نگوید. به محله شان که رسید نفس راحتی کشید. مغازه همان مغازه ها بودند. درست سر جای قبلیشان. آدمها ، آدمها آشنا نبودند اما انگار با آنها غریبی هم نمی کرد . با اینکه مدت زیادی نبود که به این محل آمده بود اما خودش را متعلق به آنجا می دانست. 

چهارراه اول را که رد کرد و اولین کوچه را دست راست پیچید  ، سر و کله ی ساختمان بلند سفید نوسازشان از دور پیدا شد. موبایلش زنگ خورد .بلند بلند! هول شده بود پشتش ماشینها بوق می زندندو او یک دستش به فرمان و با دستی دیگر دنبال گوشی اش بود که در دورترین نقطه جیبش فرو رفته بود. بالاخره بیرونش آورد. آن را به سیما داد که جواب بدهد. ماشینهای پشتی از او سبقت گرفتند. از پشت شیشه می دید که لبهایشان تکان می خورد، قطعا داشتند بد و بیراه می گفتند! مادرش بود . میخواست ببیند که صحیح و سالم رسیده اند یا نه.  

ماشین را پارک کرد. نمیخواست داخل پارکینگ بیاورد چون باران شمال حسابی خاکی اش کرده بود. باید می بردش کارواش. 


سیما با عجله از ماشین پیاده شد . شروع کرد به غر زدن که ای کاش نهار می رفتند رستورانی ، جایی و حالا او با آن همه خستگی اش مجبور است پای گاز بایستد و غذا بپزد. با بدخلقی کلید خانه را از دستش قاپید و به داخل رفت.

دیگر به سیما نگفت که می خواسته سریع تر به خانه شان برسند تا خیالش راحت شود که خانه سر جایش است. اگر می گفت قطعا باز هم مسخره اش می کرد و می گفت مگر بال دارد که فرار کند!

ساک ها را از صندوق عقب ماشین برداشت . در صندوق را که بست صدای جیغ سیما را شنید. ساک از دستش افتاد. فکر کرد از پله ها شاید افتاده . با عجله به داخل ساختمان رفت. از راه پله ها به سرعت بالا دوید.  با اولین نفسی که کشید حجم زیادی از بوی قرمه سبزی را به درونش کشید. اما مگر آنها تنها ساکنان آن ساختمان نبودند. حتما همسایه جدید برایشان آمده بود. 



موضوعات مرتبط: داستان

ادامه داستان
تاريخ : چهارشنبه 14 اسفند1392 | 19:12 | نویسنده : مینا صیادی |
سلام!

میخواهیم دوره ی جدیدی در وبلاگ باغچه ی داستان داشته باشیم، کاش اینها شعار نباشند

از همین جا از همه ی بچه های نویسنده ی دوچرخه ای می خواهم که جان تازه ای به وبلاگ باغچه بدهیم و داستان بگذاریم و داستان بخوانیم و نظر بدهیم

منتظر داستان هایتان و پیشنهادها و انتقاد هایتان و ... هستیم. سه داستان به روز شده ی اخیر (یعنی بزرگمرد کوچک از آرش پاکزاد، از صدف رسولی و بیسکوئیت پتی بر از نیلوفر شهسواریان) را بخوانید و نظر بدهید لطفا. پیشاپیش ممنون

بیاید تا باغچه را نجات دهیم ! من خودم هم انجام می دهم :))

دوستان جدید که می خواهند بنویسند در باغچه، قوانین وبلاگ را بخوانند


+ بخشی در سمت راست وبلاگ اضافه شده به نام : سایت ها و وبلاگ های داستانی

جمع کردن چند سایت و وبلاگ داستانی سخت بود، به خاطر کمبود این موضوعات در اینترنت و اینکه خیلی از آنها دیگر به روز نمی شدند.


من به این وبلاگ امید دارم :)


نیلوفر شهسواریان 


موضوعات مرتبط: 6فرمان_همه بخوانند!

تاريخ : چهارشنبه 14 اسفند1392 | 19:0 | نویسنده : باغبان |
کیف مدرسه اش روی دوشش بود و جعبه های سیگار را در دستش گرفته بود. نگاهی به جعبه های فروخته نشده ی سیگار انداخت و بعد نگاهی به پنجره های خانه ی کلنگی شان کرد و زیر لب گفت:"خدایا! امشب هم باید با گریه بخوابم؟"
هنوز جای سیلی شب پیش ناپدری اش زوق زوق می کرد. ناپدری معتادش که به خاطر نفروختن سیگارها هر دفعه تنبیه بدنی اش می کرد و جایی سالم در بدنش نگذاشته بود که کبود نشده باشد. دستش به زنگ خانه نمی رسید، پایش را کنار لوله ی گاز گذاشت و دستش را به زحمت به زنگ رساند و زنگ بلبلی درحیاط را به صدا در آورد. صدای بلبل گرفته بود، انگار بغض در گلویش پریده باشد.
در باز شد. چشمش به چشم مادرش افتاد و سلام کرد. مادر در گوشه ی لبش سیگار گذاشته بود و همینطور که پک می زد، همچون طلب کارها دستش را جلوی چارچوب در گرفت و گفت:" بینم، سیگارها روفروختی یا نه؟" پسرک با لحنی آرام گفت:" مامان، راستش کم فروختم، آخه کسی نمی خرید باید چی کار می کردم؟" سپس دو تا اسکناس چسب خورده ی پول خوردش را جلوی مادر برد. مادر با دست پس زد، و قهقهه ای زد و گفت:" کتک مثل اینکه به دهنت مزه داده، اینطور که بوش میاد ، امشب هم باید یه کتک مفصل نوش جون کنی، جونی!" پسرک چهار ستون بدنش لرزید و معصومانه به چشمان مادرش نگاه کرد و گفت:"مامان من پسرتم، خوب نگام کن، انگار داره همه چیز یادت می ره! می دونم از پارسال که شروع کردی به سیگار کشیدن اینجوری شدی." مادر فریاد زد:" خفه شو مفت خور! بیا بروگم شو تو." بعد از یقه اش گرفت و به داخل پرتابش کرد. به داخل رفت.
رعشه به تنش افتاده بود. هوا سرد بود و بدنش سرد تر از هوا، و عرق بود که یکسره شرشر از صورتش می ریخت. در را باز کرد. ناپدری اش را دید که مثل بیشتر اوقات داشت استعمال مواد می کرد. همین که چشم ناپدری اش به او افتاد ، گفت:" نگو که دست خالی اومدی ، که اگه دست خالی اومده باشی دهنتو آسفالت می کنم." پسرک سرش را پایین انداخت و شروع کرد به گریه کردن. همینطور هق هق می کرد ناپدری اش سریع از جایش بلند شد و به سمتش حمله کرد و با مشت بالای لبش را چاک داد و سرو بدنش را انداخت زیر مشت و لگد.
مادر که دستش را به کمرش زده بود و گوشه ای ایستاده بود، گفت:" تو باشی تا بدونی که هیچ چیز مفتکی به دست نمیاد." پسرک دیگر صبر و طاقتش لبریز شد. طاقت نداشت هر شب شکمش را با کتک سیر کنند. طاقت نداشت ببیند هر شب کسی هر روز کتکش بزند. ناله کنان کفش را برداشت، به سمت در خانه دوید و از خانه بیرون زد.                    
                                                                            ***                                                                             
جلوی کرکره ی بسته ی مغازه ای در پیاده رو نشسته بود. نیمه شب شده بود و شکمش از گرسنگی قار و قور می کرد. سعی می کرد خودش را به بی خیالی بزند، اما نمی شد. زیپ کیفش را باز کرد و کتاب فارسی و دفتر مشقش را در آورد و شروع کرد به نوشتن، در حالی که می نوشت با خودش هم تکرار می کرد. بااابااا- آآآب- نان. بااباا آب داد. بااباا نان داد. از شدت سرما لب هایش می لرزید. خواست بنویسد بابا آمد که یک دفعه گریه اش گرفت . یاد روزهایی افتاد که پدرش زنده بود و مادرش سالم بود و گرفتار مواد مخدر نشده بود. همینطور که خاطرات شیرین آن روزها را مرور می کرد، و همچون فیلمی از جلوی چشمانش می گذشت، چشمانش پر از اشک می شد. وقتی دانه های ستاره ی اشکش برق می زد، روی زمین افتاد و پهن می شد، ابرها شروع کردن به باریدن. باران شدیدی می بارید. پسرک چشمانش را با آستین چرکین پیراهنش پاک کرد و نگاهی به آسمان انداخت، تبسمی کرد و گفت:" خدایا! گریه نکن، درست می شه."

موضوعات مرتبط: داستان

تاريخ : جمعه 9 اسفند1392 | 18:0 | نویسنده : آرش پاکزاد |

پاکت بیسکوئیت پتی بر روی میز بود و چند تا از بیسکوئیت ها ریخته بود بیرون. بیسکوئیت چهارمی خود را زد به در و دیوار. نمی خواست برود توی دهان بدبودی مرد. نمی خواست با عطر بد بویی که توی دهان مرد به بدن تکه تکه شده اش می خورد، برود توی شکم کثیفش. بقیه ی بیسکوئیت ها می گفتند چرا خودکشی می کنی؟ چرا زودتر از موعد؟ وقتش بشود خود به خود ریز ریز می شوی. دیوانه شدی.

بیسکوئیت اهمیت نمی داد. گوش هایش را گرفته بود. نگران بود مرد بیاید. خودش را می کوباند به میز. چهار-پنج تکه شد. یک بیسکوئیت اشکش در آمد. از توی پاکت داد زد: بس کن تو رو به خدا، مرگ رو داریم به چشممون می بینیم.

بیسکوئیت رفت لبه ی میز. نفس بقیه حبس شده بود . یکی از آنها جلوی چشمش را گرفت و از لای انگشت های قهوه ای اش او را نگاه می کرد. بیسکوئیت دالبرهای بدنش را زد به لبه ی میز، چند تکه شد و ریخت روی زمین. بیسکوئیت ها عصبی شدند. آه و ناله کردند. مورچه ها سرایسمه ی سر رسیدند. دهانشان خوش بو بود.



تاريخ : دوشنبه 16 دی1392 | 20:39 | نویسنده : نیلوفر شهسواریان |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.